تبليغاتX
نوشدارو
hame chi bar baad raft,aaaaaaaaaaahhhhhhhhhhh........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط کانی  | 

kheili delam barat sookht...
yadesh bekheir,vali hame ghadr shenas nistan ,kheili ha ham hamisheh az hameh motavaghean,vali man ke midoonam hamechi ro,baraye hamin delam barat misooseh,baraye hamin deltangetam,kash midoonesti...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:30  توسط کانی  | 

sale no mobarak.




+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:32  توسط کانی  | 

in rooza garche saram sholoogheh vali halam kheili khoobeh,ninie ghashangam baz be man zendegi dadeh,taghriban 1 mah va 20 roozesheh,mikhandeh va baram delbari mikoneh.
dokhtarakam kam kam ba mehmane jadid kenar oomadeh.fonte farsi nadaram,baraye hamin bishtar neminevisam.ta baed
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:31  توسط کانی  | 

امروز دیگه مطمئن شدم فردا قراره اتفاقاتی بیفته.

از صبح بیشتر عزیزها و دوستام بهم زنگ زدن و تنها نیستم !

فردا نی نی کوچولوم میاد و نمی دونم از اومدن اون شاد باشم یا غصه ی ۳ شب دوری از دخترکم روبخورم.فقط من می دونم چه جوری براش آشپزی کنم.چه جوری باهاش بازی کنم .چه لباسی تنش بپوشونم ... و ۳ روز برای هردومون طولانیه...

این روز ها و بحصوص امروز سنگینم.انگار یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی بهم آویزونه.حتی نمی تونم خم بشم و از رو زمین چیزی رو بردارم.دلتنگمو نگران...

مامان خیلی کمک می کنه و من بیشتر احساس بی مصرف بودن میکنم..

 

شرایط کلی با ۴ سال پیش که دخترک میومد فرق داره.خیلی شرایط بهتر و بعضی هاش هم بد تر شده !

سنم بیشتر شده.مسئولیت هام  بیشتر. اون سال ها تنها تر بودم ولی هر دو کنار هم بودیم و غرق شعف و شوری وصف نا پذیر برای اومدن خانومی...

الان رفتم و سری به یه وبلاگ زدم و کمی دلم گرفت.بعضی زندگیها چه شیرینه و شاید راوی اونو قشنگ تعریف میکنه.آرزو کردم کاش بعضی چیز ها اصلا نبودو بعضی بود ...

فعلا منم  و این هورمون ها که بی امان از چشمم جاری اند و ای کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:27  توسط کانی  | 

داره جدی میشه...

داره میاد...

هفته ی دیگه  ٬ این وقتا چهار نفریم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:24  توسط کانی  | 

این روز ها روزهای عجیبی هستن... روزهای اشتیاق و دلهره ...

آخرین روزهائیه که سه نفریم...آخرین روزهائیه که می تونم بدون دغدغه دخترکم رو بغل کنم و تن و موهاش رو بو کنم.

از طرفی یه موجود کوچولوی دیگه تو شکمم مثل یه ماهی شناوره...حرکات قشنگش منو غرق احساس ناب مادری می کنه...و بگوشم می رسونه که چیزی نمونده ٬منم دارم میام...منم هستم...

و این تغییر بزرگ گاهی منو بالا می بره...و گاه محکم زمینم می زنه...

و همیشه از تغییر واهمه داشتم

و همیشه از موندن بیزار بودم

و ... هم می ترسم و هم خوشحالم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:43  توسط کانی  | 

پنج سال پیش وقتی تازه از وجودش با خبر شده بودیم٬ توی بحران بیکاری٬ برای کاری بهم زنگ زدن و استخدام شدم.البنه چون شرایط کاری برام مناسب نبود خودم کار رو نخواستم.و شاید چند هفته بعدش بود که کار بابائیش تمام وقت شد وبازم با اومدنش شادی رو برامون چند برابر کرد...در ادامه ش ۲-۳ ماه بعد کار تخصصی بابائی مهیا شد و باز هم تمام وقت شدن و در آخرین روزها با خونه ی نو به ما گفت که من علاوه بر عشق ٬ آرامش و اطمینان رو هم براتون میارم...

این روزها یه کوچولوی قشنگ دیگه داره خودش رو به ما نشون میده.اومدنش همراه بود با یه تغییر دلچسب و این روز هام باز حامل خبر هاییه ! ببینیم این یکی چی با خودش میاره...

کوچولو های من٬  عاشقتونم...نفس ٬ روح ٬امید و زندگی من هستید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 7:11  توسط کانی  | 

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این زبانه از توست

            ...

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

            ...

کشتی مرا چه بیم طوفان؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

             ...

می را چه اثر به پیش چشمت؟

کاین مستی شادمانه از توست...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:22  توسط کانی  | 

نمی دونم سهم من از زندگی چیه؟کی سهم منه؟من سهم کیم؟

نمی دونم مال کیم؟کی مال منه؟

نمی دونم جام کجاس؟کجا جام میدن؟کجا باید جاشون بدم.

دیگه آزاد نیستم برم...اسیرم...

اسیر چیم؟کی منو اسیر کرده؟کی اسیر منه؟

گیج شدم...گنگ شدم...کدوم راه؟کدوم جا؟ کدوم کس؟کدوم سهم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 21:51  توسط کانی  |